دانلود رمان تینار
دانلود رمان تینار ناهید، همسر مرد شکاکی است که یک روز در میان، ضرب دستش را میچشد. تحمل میکند و زیرلب میگوید: به خاطر دخترم. اما سرنوشت، طاقت نمیآورد و دست به بازی خطرناکی برای نجات این زن میزند… *این رمان، برگرفته از واقعیت میباشد ⚠️ توجه هرگونه کپیبرداری از متن یا جلد کتاب شامل: • زیراکس • بازنویسی • ضبط کامپیوتری • تبدیل به نمایشنامه یا فیلمنامه • انتشار در سایتها و شبکههای اجتماعی بدون اجازه کتبی نویسنده و ناشر ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد. 📖 بخشی از رمان مقدمه: باید از زن مینوشتم و این، یک اجبار بود؛ نه یک ترجیح یا سرگرمی. من باید از زنان ایران مینوشتم. زنانی که رنگ پوستشان نه سفید، نه سیاه، بنفشِ کبود بود. زنانی که زندانیِ خانهشان بودند. زنانی که هرگز به قربانگاه نرفتند اما شب و روز به قتل رسیدند. تینار داستان توست. داستان مادرت، یا حداقل مادربزرگت… مرا بخوان! اما اینبار با پایانی متفاوت. داستانی عاشقانه از قلب ایران، برای زنان ایران. گندم از آغوش اجباری من گریهاش گرفته بود. باید گوشهای دخترکم را میگرفتم؛ برای او خیلی زود بود که بخواهد از مادربزرگش متنفر شود. – هیس! آروم دختر من، عزیز من، عسل مامانش، گریه نکن. گریه… و این در حالی بود که گونههای کبودم، برای جاری شدن چشمانم کفایت نمیکرد. صدای حاج خانم بهقدری بلند بود که در و دیوارهای خانه را پشت سر گذاشت و به ما رسید: – آهای مفتخور! در بهروی من میبندی؟! صنم نیستم اگه کاری نکنم حیدر پَسِت ببره! برمیگردی خونهی بابات، پیش همون داداش مفنگیت که بخت دخترم رو سیاه کرد. سیاه میکنم روزگارت رو! میشنوی؟ هِری! صدای لَخلَخ کشیده شدن دمپاییهای پلاستیکی و بعد، کوبیده شدن در، بدنم را به لرزه انداخت. میدانستم تا یکهفته بهخاطر آبروریزی جلوی در و همسایه، توان بیرون رفتن از خانه و بلند کردن سرم را نخواهم داشت. نگاه از گوشهی چِرک قالی، به چشمان درشت و لبان برچیدهی دخترم انداختم. آه و لبخندم یکی شد و حلقهی تنگ دستانم را از دور گندم باز کردم. بغضش به آنی محو شد و چهار دست و پا بهسمت گلدانِ پشت پنجره بهراه افتاد. با گوشهی روسری که روی شانههایم افتاده بود، خیسی چشمهایم را گرفتم. غرق به دندان کشیدن برگ گلهای مچاله شده در مشتهای کوچک گندم بودم و خودخواهانه، آرزوی نبودش را میکردم. طاقت اذیت شدن پارهی جانم در هیاهوی بهراه افتاده را نداشتم. خدا میدانست بهمن باز چه دسته گلی به آب داده بود که این زن داشت آتش به جان من میریخت. آبگوشت بار میگذاشتم و به خانهای نگاه میکردم که ساعاتی بعد، حاج خانم با کبریت کشیدن به حیدر، آن را میدان جنگ میکرد! جانسخت شده و به ضرب دستش خو گرفته بودم اما باز هم دیدن ردشان در آینهی روشویی، سیخ داغی بهروی دلم میگذاشت. کاسهی گل سرخ را از کابینت برداشتم و سر اجاق گاز رفتم. قطره اشکی بیاراده از چشمم سقوط کرد و درون قابلمه افتاد. به ناهاری که روی آتش بیحوصلگیهایم بار گذاشته بودم نگریستم، بیهیچ پلکزدنی. اشکهای درماندهام، بیشک آن را نجس کرده بود. چهار زانو کنار گندم نشستم. سرمای زمین آزارم میداد؛ قالی قهوهای، آنقدر بزرگ نبود که کل اتاق نشیمن را پوشش دهد. 🛒 تهیه نسخه کامل رمان تینار : ✅ پرداخت آنلاین (زرینپال)
How AI sees this product
The more complete this product's details, the more confidently AI assistants can understand and recommend it.