دانلود رمان هم اتاقی

دانلود رمان هم اتاقی

58000.00 IRT In stock Buy at Merchant

دانلود رمان هم اتاقی داستان هم‌اتاقی قصه‌ی خیلی از ما آدماست. ادمایی که دلی به بزرگی دریا دارن اما گره‌های زندگیشون عجیب سختشون می‌کنه. انقدر که حتی بترسن به حرف دلشون گوش بدن. انقدر که حتی بترسن از حرفای تازه‌ی دلشون. اما عشق این چیزا سرش نمیشه. بی‌خبر میاد، حتی اگه ازش فرار کنی. داستان هم‌اتاقی قصه‌ی دست و پا زدن فقر و عشقه. قراره عشق حرف اول رو بزنه برای دختری که از زور بی‌پولی دنیاش زیر و رو شده. ⚠️ توجه هرگونه کپی‌برداری از متن یا جلد کتاب شامل: • زیراکس • بازنویسی • ضبط کامپیوتری • تبدیل به نمایشنامه یا فیلم‌نامه • انتشار در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی بدون اجازه کتبی نویسنده و ناشر ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد. 📖 بخشی از رمان خسته و ناامید کلید را در قفل در انداختم و باز هم گیر کرد و اعصاب نداشته ام را به هم ریخت. صد بار به دانیال گفته بودم که به جای ول گشتن لااقل یک کار مثبت انجام دهد و یک کلیدساز بیاورد و درد این قفل را درمان کند باز هم پشت گوش می انداخت. با حرص لگدی به در زدم. چشمش کور حالا بیاید و در را باز کند. صدایش از وسط حیاط به گوشم رسید: ـ پروا شکر خوردم، فردا کلیدساز میارم. در بی گناهه نشکونش. از لودگی اش خنده ام گرفت ولی از حرص دلم کم نشد. ـ باز کن تا لگد بعدی تو صورتت نیومده. صدایش نزدیک شد و فهمیدم دهانش را به شکاف در چسبانده. ـ باز می کنم ولی جون خان جان قسم بخور عصبانی نیستی! بیست و سه سال سن داشت و هنوز سر عقل نیامده بود. ـ باز کن دانیال کم چرت بگو. دارم از خستگی می افتم. فهمید که روی پا بند نیستم و لودگی را کنار گذاشت و در را باز کرد. نیشش باز بود و پر اخم چشم غره رفتم. ـ در رو چرا درست نکردی؟ لبخندی شیطنت آمیز زد و فهمیدم خوشحال است و در موازات هم پنج پله ی آجری ورودی را پایین رفتیم. ـ کار پیدا کردم، امروز آزمایشی وایسادم. کارفرما خوشش اومد گفت استخدامم وگرنه جون پروا یادم بود که قفل در خرابه! داخل حیاط پا گذاشتیم، برایش خوشحال شدم. ـ مبارک باشه. از ول معطلی دراومدی بالاخره، حالا چه کاری پیدا کردی؟ ـ تو یه کافی نت، حقوقش زیاد نیست ولی بهتر از هیچیه. دلم برای چهار سال عمری که در دانشگاه هدر داده بود تا لیسانس آی تی اش را بگیرد سوخت. ـ خوبه، موفق باشی، تو دنیایی که هیچ کس جای خودش نیست فعلا بچسب به همین کار! خودش هم می دانست مغز کامپیوتر است و در حقش داشت اجحاف می شد. چیزی نگفت و سکوتش تلخ بود که ادامه دادم: خیلی خسته م فعلا. راهم را سمت راست حیاط کج کردم و راهش را سمت چپ حیاط در پیش گرفت و همان حین گفتم: ـ شب بخیر. 🛒 تهیه نسخه کامل رمان هم اتاقی : ✅ پرداخت آنلاین (زرین‌پال) دانلود مجموعه رمان های زهرا بیگی 📥 مشاهده و دریافت فایل

How AI sees this product

The more complete this product's details, the more confidently AI assistants can understand and recommend it.

61%