دانلود رمان فریه پینوکیو
دانلود رمان فریه پینوکیو میدانی فریه چیست ؟ همان دروغی که من تقاص اش را دادم . من پینوکیو ساده ایی بودم که در شهر احمق ها دست و پنجه نرم میکردم امید به ادم شدن داشت . زندگی من همان نمایش خیمه شب بازی در شهر احمق ها بود که توسط روباه مکار و گربه نره به این نمایش برده شدم. اما پری مهربان داستان من شباهنگی بود که سعی در خاموش کردن روشنایی اش داشتم ، درخشان تر از قبل درخشید . نجاتم داد . حیات من فریه پینوکیوست. ⚠️ توجه هرگونه کپیبرداری از متن یا جلد کتاب شامل: • زیراکس • بازنویسی • ضبط کامپیوتری • تبدیل به نمایشنامه یا فیلمنامه • انتشار در سایتها و شبکههای اجتماعی بدون اجازه کتبی نویسنده و ناشر ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد. 📖 بخشی از رمان گذشته : یک دور، دور خودم چرخیدم . همیشه همین کار را میکردم . پارک کمی شلوغ بود . دستشویی با اجر نمای زرد و سفید آخر پارک خودنمایی میکرد .دوباره با دقت دور و اطرافم را از زیر نظر گرداندم .هیچ کس تعقیب ام نمی کرد. خیلی سریع خودم را به دست شویی رساندم . بوی نامطبوع این مکان حالم را دگرگون کرد . دستم را جلوی بینی ام گرفتم و عق زدم .مجبور بودم . در هفته سه بار این بساط را داشتم. مقنعه از سر کندم و شال طرح دار آبی رنگ را از توی کیف بیرون کشیدم و روی سرم جایگزین کردم . مقنعه را تا کردم و توی کیف ام گذاشتم.استرس داشتم .همیشه این جابه جایی تلنگری غریب و تلخ به روحیاتم میزد . وای اگر بابا یا مامان می فهمیدند… وای اگر آشنا یا همسایه ایی من را میدید باید قبر خودم را با دستان خودم میکندم. اما این استرس و این بدقلقی های درون ذهنم همه عادت شده بودند . در آیینه پر لک و کثیفی بی اندازه ،خودم را برسی کردم . تکه ایی از موهای سیاه ام را از زیر شال بیرون کشیدم و توی صورتم جا دادم. انگار دختر های سوسول . لبخندی از این تفکر روی صورتم جا خشک کرد . صدای زنگ موبایل ام من را به خودم آورد. با شتاب موبایل ام را از توی زیپ کنار کیف ام بیرون کشیدم. دلم غنج رفت برایش . نامش را دخترانه ذخیره کرده بودم .چون میدانستم کسی به فاطمه سادات شک نمیکند که پسر است . تماس را جواب دادم . _ سلام عزیزم . _ به روی ماهت دلبر … کجایی ؟ من جای همیشگی ام … نمیبینمت. هول شدم . صدای دلنشین اش من را هول میکرد . _ الان میام … یه دقیقه صبر کنی اومدم . _ باشه . بدون حرف تماس را قطع کردم . تا زمانی که نقد هست نسیه چرا ؟ کیف را روی دوش انداختم و بدو بدو خودم را جای همیشگی رساندم . مثل همیشه دویست شش سفید رنگش زیر تک درخت نارنج قرار داشت. هفتگی سه بار این درخت نارنج شاهد دیدار ما بود . زمانی که به ماشین نزدیک می شدم از ماشین پیاده شد و با رویی گشوده در را برایم باز کرد . از همین جا نگاهم روی چشمانش مات شد. چه چشمان درخشان و تابنده ایی ! قلبم دیگر سر جایش نبود . هر زمان او را میدیدم همین بساط دلم بود و بس . لب باز کردم : _ سلا … هنوز سلام را کامل بر زبان نیاورده بودم که در میان بازوان نرم و مهربان اش در هم فشرده شدم . _ سلام عروسک … سلام دلبرم . خجل زده خودم را از اغوشش بیرون کشیدم. میدانستم لپ هایم گل انداخته . _ عه فرجام . _ جان فرجام . 🛒 تهیه نسخه کامل رمان فریه پینوکیو : ✅ پرداخت آنلاین (زرینپال)
How AI sees this product
The more complete this product's details, the more confidently AI assistants can understand and recommend it.