رحِمِ پاره
من زنیام که نطفهام را در شبِ تاریک دریدهام، در میان دود و باروت روییدهام. مردمم با خونِ مردگان، تنم را شستشو دادهاند و عطرِ آتش را بر پوستم پاشیدهاند. هاوان…هاوان اذان به گوشم خواند، و غنچههای نارسِ آرامش را از آغوشم ربود. تکهپارهٔ کفنِ مردگان قنداقم شد و فریادها و مرثیههای یتیمان، لالاییام. هان! من، انسانی استم از نسلِ جنگ، دود، درد. تنم، روحم، و حتی دردم از فرطِ جنگ، درد میکند و خسته است. اما… عشق هنوز در من آفتابی است و شعر امید و آزادی در رگهایم میجوشد و آرامآرام تقدیر مهآلود را میدرد و خود را به سپیدیهای بیپایانِ فردا میرساند.
AI Readiness
Good foundation, but some important product data is still missing.
72%