دانلود رمان بیقرارتم
دانلود رمان بیقرارتم گاهی وقتا عاشق میشی اما انتقام اجازه نمیده به عشقت برسی.. دختر داستان ما برای انتقام از قاتل خواهرش وارد یک زندگی اشتباه میشود. مردی که او را دیوانه نشان میدهد و راهی تیمارستان میگند. اما در این میان نور امیدی بر او میتابد. بیقرارتم فریده…ع ⚠️ توجه هرگونه کپیبرداری از متن یا جلد کتاب شامل: • زیراکس • بازنویسی • ضبط کامپیوتری • تبدیل به نمایشنامه یا فیلمنامه • انتشار در سایتها و شبکههای اجتماعی بدون اجازه کتبی نویسنده و ناشر ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد. 📖 بخشی از رمان حوله به دست وسط پذیرایی ایستادم و با دقت به همه جا نگاه کردم، تمیز تمیز شده بود. خستگی از سرو کولم بالا می رفت ولی با فکر اینکه مسیح میاد بهش اهمیتی ندادم، رفتم تو آشپزخونه و سری به غذا زدم، اونم دیگه کم مونده بود آماده بشه. ساعت نزدیک پنج و نیم بود؛ مسیح گفته بود که تا ساعت هشت میرسه. با صدای زنگ در زودی پریدم و از چشمی نگاه کردم، مامان و آجی مسیح بودن، بی میل در رو باز کردم و برای حفظ ظاهر با خوشرویی سلام کردم. لیلا خانوم مادر مسیح مثل همیشه بی تفاوت از کنارم رد شد و داخل رفت. مریم با لبخندی که همراه با حرص و خجالت بود، جلو اومد و محکم لُپم رو کشید – چطوری عروسمون؟ با لبخند به سمت داخل هلش دادم: برو تو شال سرم نیست، الان بابا یا بهزاد میان بیرون میبیننم. با شوخی و خنده مریم رو راهی پذیرایی کردم و وارد آشپزخونه شدم، با دو تا چایی برگشتم پیششون مریم با دیدن من حرفش رو قطع کرد، می دونستم حرفشون هرچی که بوداصلاً به نفعم نبود. بابا کدبانو، بوی فسنجونت کل ساختمون رو برداشته اگه پسر بودم خودم قبل مسیح میگرفتمت. به زور جلوی خندم رو گرفتم، لیلا خانوم با حرص زُل زده بود به من و همین باعث میشد نتونم با خیال آسوده قهقهه بزنم. سربه زیر داشتم میخندیدم که حرف لیلا خانوم مثل همیشه لبخند رو از روی لبهام پروند. – والا اختیار مسیح دست من نبود یعنی دیگه دیر فهمیدم، وگرنه هرگز نمیذاشتم خودش رو بدبخت کنه. مریم لب به اعتراض باز کرد. ـ مامان بسه. ولی خُب لیلا خانوم کارش همیشه سوزوندن من بود: امشب مسیح خونهی ما شام میخوره، الکی غذا گذاشتی البته خودت میخوری دیگه! با ناراحتی سرم رو پایین انداختم و مثل تموم این دوسال مهر سکوت به لبهام زدم، این زن از همون روز اول شمشیرش رو برای من از رو بسته بود و من کاری به جز صبوری نمی تونستم بکنم. خوشحال از ناراحتی من بلند شد و شروع به سرک کشی کرد، از آشپزخونه و انباری و حموم و دستشویی و اتاق مهمون چیزی برای گیر دادن پیدا نکرد به سمت اتاق خواب مشترکمون که رفت با هول بلند شدم و جلوی اتاق وایستادم. – ببخشید لیلا خانوم تو اتاق لباسام رو پهن کردم اگه میشه تو نرید. همون جور با استرس جلوی اتاق ایستاده بودم و از ترس و استرس میلرزیدم. با چشمهای به خون نشسته تو چشمام زُل زد. چند ثانیهای نفس گیر گذشت تا این که در عین ناباوری لبخندی زد و رفت، گیج و منگ به رفتنش نگاه کردم، به شدت گرمم بود و عرق سردی که روی بدنم نشسته بود با گرمای بدنم تضاد مزخرفی رو ایجاد کرده بود. مریم با دلگرمی دستش رو روی شونم گذشت و آروم به سمت مبل هدایتم کرد: بگیر بشین دختر، رنگ به روت نمونده. بی حرف نشستم، نفس آسودهای کشیدم که هم زمان با فرو ریختن اشک هام شد، کاش مسیح زودتر بیاد. 🛒 تهیه نسخه کامل رمان هم اتاقی : ✅ پرداخت آنلاین (زرینپال) دانلود مجموعه رمان های زهرا بیگی 📥 مشاهده و دریافت فایل
How AI sees this product
The more complete this product's details, the more confidently AI assistants can understand and recommend it.